خاطرات جناب مهران(ارتفاعات زیبای شمال خراسان)

خرید بک لینک
درود همراهان گرامی.

با ارزوی سلامتی و تندرستی و شادکامی شما وبا پوزش از استاد عزیز بخاطر تاخیر این قسمت در ادامه نقل خاطره ایشان

با سلام خدمت دوستان عزیز
خرداد سال جاری مجالی شد تا سری به ارتفاعات زیبای شمال خراسان (هزار مسجد، شمال بینالودو...) بزنم. لحظه لحظه حضورم درآن کوهستانهای زیبا ایجاد کننده غوغای خاطراتی بود که حاضرم امروز میلبون ها تومان بدهم تا به آن دوران برگردم و با آن آدمها و در آن زیست بوم غنی شده یک شب به شکار بروم. یادم به این می افتد که در سالهای دهه چهل و پنجاه چه شبها که در کوهستان صبح کردم و چه خاطراتی بر من نگذشت که وصف آنها به قلم هیچ نیاید.
زمانیکه در ارتفاعات یخاب که حالا جزئی از منطقه حفاظت شده حیدریست (حفاظت شده برای دامداران و ...) قوچ ده سالی را در برفها زدم. از کمر یخاب تا ارتفاع مشرف به دریا دره (تصویر9 ) بکول کشیدم هرگز فکر نمیکردم زدن اینچنین قوچی و آمدن به این منطقه و ...روزی چنین نزدیک، آرزو بشود.
دلم برای همان دوستان قدیمی. بخصوص خدابیامرزگل محمد چاروادار و بلد محلی وبس کسان دیگر تنگ شده است. دلم برای همان بخود لرزیدن های از زور سرما در غار پلنگ که به زور چای داغ خود را گرم می کردیم. برای آن طلوع های دل انگیز عالمی تنگ است.
اسم گل محمد بردم یاد خاطره انگیز ترین شکاری که با او داشتم افتادم. در منطقه مرزی شرشری جایی که سرچشمه یکی از شاخه های هریرود است قوچ زفتی را دیدیم. خود را به او نزدیک کردم. قوچ به لاخ افتاد. رفت توی یک رف یک دیواره و جلو رفت و رفت تا رسید به ته رف و همانجا گیر کرد. یک اسلحه 270 بدون دوربین خیلی خوب داشتم و آنموقع چشمهایم بینا و تنم استوار بود سر دست در فاصله 100 متر نشانه به شرط میزدم. خود را وارد رف کرده بودم اما عرض کم و پرتگاه عمیق جرئت پیشروی بمن نمیداد. از رف پایینتر و از دور (حدود 200 متر) تیر انداختم به کله قوچ گرفت و صاف افتاد لای درخت انجیر که از دیواره دره بیرون جسته بود. دستهای قوج یک طرف تنه و پاهایش سوی دیگر. با کف دره و رود خروشان حدود 35 متر فاصله داشت . بر دیواره حتی سوراخ انگشتی یا هیچ زبری برای بالا رفتن نبود. نمیشد شکار را همانجا ول هم کرد. از همان کاری که میترسیدم به سرم آمد. توی توبره شکار یک طناب انفرادی 11 متر داشتم. تمام لباسها ، بند سلاح و دوربین و حتی بند کفشهای خودم و گل محمد را سر هم کردیم تا یک طناب بشود. از کوه بالا رفتم و خود را در همان رف کم عرض ( ابتدای رف حدود نیم متر بود که هرچه جلو میرفتم کم عرض تر شده تا نهایتا ناپدید می شد) جلو راندم. دیواره طوری بود که طاق و دماغه داشت و نمیشد ایستاده جلو رف و باید توی رف نشسته جلو می رفتم. خدا میداند چقدر ترسیده بودم و در دل چه خط و نشان ها و تصمیماتی مبنی بر ترک شکار من بعد ماجرا کشیدم!
لرزان لرزان و با سر خوردن های پیاپی خود را به نزدیک ترین نقطه ممکن در بالای قوچ رساندم. ریسمان چند تیکه را رها کرده حلقه گره سر طناب را پس از حدود نیم ساعت تقلا به هزار مکافات داخل سر شنبل ( از زانو تا نوک سم ) دست قوچ انداختم. پیراهنم که در واقع بخشی از طناب بود را دور دست پیچیده و لاشه قوچ را اندکی بلند کردم کج شد و بعد با همان طناب رها کردم افتاد به کرانه رود...سخت ترین جای ماجرا برگشت من بود. چون جرئت سر و ته کردن نداشتم و چند بار پایم سر خورد.اختیار پاهایم را از دست داده بودم و مدام میلرزیدند. خدابیامرز گل محمد هم پیوسته کف دره گریه میکرد و بخودش میزد و دل مرا بیشتر خالی میکرد. بالاخره دلم را قرص کرده دیدم پاهایم نمیتوانند مرا یاری کنند. خودم را از رف آویزان کردم و با دستهایم بصورت عرضی لبه رف را گرفته ده متری حرکت کرده تا به جای عریضتر رسید و توانستم جانم را نجات بدهم.این خاطره ایست که هرگز از ذهنم پاک نمیشود و از موقعیتهایی بود که مرگ را جلوی خودم دیدم. خدا بیامرزد گل محمد را، از آن روز تا آخر عمر دیگر شکار نرفت.
ببخشید غرض ذکر خاطره نبود تنها خواستم اشتراک حسی از خاطرات شکار در شمال خراسان با شما دوست عزیز داشته باشم.
پیوسته دلت شاد و لبت خندان باد

حیات وحش زاوه...

ما را در سایت حیات وحش زاوه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 39 تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 18:53

صفحه بندی